بارون
سلام
دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد ولی چه کنم که چاره نداشتم چون کامپیوترم خراب شده و هنوز هم درست نشده و توی این مدت که ازی اینجا دور بودم اتفاقات جالب و زیادی افتاد که فقط یکیشو میگم اونم مربوط میشه به پست قبلیم بالاخره هادی وارد زندگیه من شد خیلی راحت و آسوده
الان بیرون داره بارون میباره و من دلم هواشو کرده کاشکی الان پیشش بودم آخ که چه حالی داره توی این هوا سیگار کشیدن باهم بودن و سیگار کشیدن و من از تو لذت خواهم برد و تو از من تولد وبلاگم گذشت و من در حال حاضر یک سال و اندی هست که اینجا می نویسم باید قالب وبلاگو عوض کنم ازش خسته شدم وبلاگم تابستونونیه در حالی که الان پاییز هست و کمی بعد زمستونم میشه گمون کنم بارون بند اومده و من می تونم برم بیرون اگه بارون نمی یومد گمون نمی کنم حالا حالا ها میومدم و اینجا متن پست می کردم پس بارون بهونه خوبی بود واسه این کار پس اسم متنمو می ذارم بارون
