ذهن زیبا

Tuesday, November 08, 2005

بارون

سلام
دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد ولی چه کنم که چاره نداشتم چون کامپیوترم خراب شده و هنوز هم درست نشده و توی این مدت که ازی اینجا دور بودم اتفاقات جالب و زیادی افتاد که فقط یکیشو میگم اونم مربوط میشه به پست قبلیم بالاخره هادی وارد زندگیه من شد خیلی راحت و آسوده
الان بیرون داره بارون میباره و من دلم هواشو کرده کاشکی الان پیشش بودم آخ که چه حالی داره توی این هوا سیگار کشیدن باهم بودن و سیگار کشیدن و من از تو لذت خواهم برد و تو از من تولد وبلاگم گذشت و من در حال حاضر یک سال و اندی هست که اینجا می نویسم باید قالب وبلاگو عوض کنم ازش خسته شدم وبلاگم تابستونونیه در حالی که الان پاییز هست و کمی بعد زمستونم میشه گمون کنم بارون بند اومده و من می تونم برم بیرون اگه بارون نمی یومد گمون نمی کنم حالا حالا ها میومدم و اینجا متن پست می کردم پس بارون بهونه خوبی بود واسه این کار پس اسم متنمو می ذارم بارون

Monday, September 12, 2005


سلام
تصمیم دارم یه نفرو وارد زندگی خودم بکنم ازش خوشم اومده دلم می خواد اونو داشته باشم نه به عنوان کسی که بهش وابسته باشم و عشق بورزم بلکه به عنوان یه دوست حقیقی و نزدیکم می خوام داشته باشمش اون مهربونه خوبه با من کنار میاد منو می فهمه احساس می کنم که دوستش دارم و جالب توجه اینه که اونو هرگز ندیدمش و فردا می خوام واسه اولین بار ببینمش مطمئنم نظرم عوض نمیشه با دیدنش چیزی تغییر نمی کنه بلکه گمون کنم بهش نزدیکتر هم بشم
برای خودم هم هیچ قید و بندی نذاشتم آخه معمولا من واسه خودم قید و بندام رو تایین می کنم و کس دیگه یا چیز دیگه ای حق نداره در این مورد تو کارم دخالت کنه که البته می کنن ولی من همه چیز رو نادیده و یا نشنیده می گیرم شاید کمی غدم خصوصیت بدی نیست برای من
شاید اگه بشه می خوام یه کم هم از زندگیم لذت ببرم می خوام تا حدی همه چیز مثل اونی باشه که می خوام حالا دیگه 17 سال از زندیگم می گذره و حالا می خوام لذت ببرم و عوض اون 17 سال رو در بیام
آدم بدبختی نیستم ولی می خوام خوشبخت تر باشم اشکالی که نداره؟
دیگه نمی خوام اخم کنم و نمی خوام یه وبلاگه اخمو هم داشته باشم راستی تولد وبلاگم نزدیکه تا بعد خداحافظ

Monday, September 05, 2005


سلام
همه چیز خوبه و فردا تولده منه. نمی دونم حس خاصی ندارم سال گذشته خیلی خوشحال بودم ولی امسال نه خوشحالم و نه ناراحت می دونم که امسال کسی رو ندارم که تولدمو بهم تبریک بگه و این باعث خوشحالیه منه.
امسال میشم 17 ساله همین 10 سال پیش بود که جشن تولد گرفته بودم اولین باری و آخرین باری که جشن تولد گرفتم 7 سالگیم بود و چقدر احمقانه خوشحالی می کردم فکر می کردم تولد چیز خوبیه این که به دنیا بیایی خیلی خوبه خب شاید احمق بودم که این طور فکر می کردم تا همین سال پیش هم همین طوری فکر می کردم ولی الان اصلا حسه خوبی به روز تولد ندارم دلم نمی خواد از هیچ کسی هدیه بگیرم به نظرم مزخرفه انگار که اونا رو مجبور کرده باشی برات هدیه بخرن و این حال منو به هم می زنه اصلا دوست ندارم روز تولدم برم بیرون دوست ندارم کسی رو ببینم هی به آدم یاد آوری می کنن و یا ممکنه اصلا به روی خودشون نیارن و بعد که مثلا می فهمن هی بهت میگن چرا بهم نگفتی کاش برات هدیه می خریدم و اونا چقدر احمقن که فکر می کنن من میام بهشون میگم تولدمه من هرگز این روز نحس رو به یاد کسی نمیارم
نیومدم که اینا رو بنویسم که شما رو تحت تاثیر بذارم که تولدمو بهم تبریک بگین و دلتون بسوزه برام می خوام یه کم به روز تولد خودتون و زندگی خودتون فکر کنید می خوام بدونم از روزی که تولد یافتید تا الان از زندگیتون راضی بودین و از روز تولدتون خوشحال؟

Sunday, August 14, 2005

کلبه

روز فرسوده کند گذر
در گریز و در گذر
در اندیشه گذر ایامم
در سرم رویای ماندن نیز
کنون در گذر این گذارم
گذار این روزگار حیرت انگیز

دلم یه هوای بارونی و سرد می خواد و قدم زدن زیر اون بارون و توی اون هوای سرد و نشستن کنار یه پنجره و خوردن قهوه و کشیدن سیگار چقدر لذت بخشه

از این هوای گرم حالم به هم می خوره وقتی تواین هوای گرم تو خیابون قدم می زنم مضطرب میشم دلم می خواد تمامه لباس هامو از تنم بکنم دلم می خواد جیغ بزنم نمی دونم به چه چیز معترضم به هوای گرم؟ به خودم؟ به زندگیم؟

این روزها خیلی خنگ شدم فکر کنم از روزی که کنکور دادم مغزمو سر جلسه امتحان جا گذاشتم مثل آدمهای بی مخ یا از مخ آزاد رفتار می کنم شاید خودمو گم کردم

دلم یه کلبه می خواد توی یه جای دور افتاده توی طبیعت که هیچ آدمیزادی اونجا پیداش نشه البته دوست دارم یه جای سرد سیر باشه جایی که شبا از سرماش بلرزم و هر چیز داغی اونجا یخ ببنده و هی بشینی و توی اون هوای سرد سیگار بکشی و یک سره هم آهنگ no volvere که gipsy king خونده رو گوش بدی و باهاش هم نوا بشی هی بخونی آخرم جیغ بزنی و خسته بشی و بیفتی تو رختخواب و خوابت ببره و هر چه قدر که دلت می خواد بخوابی و بعد بلند بشی و وجود یکی رو حس کنی چشماتو باز کنی و اون کسی رو که خیلی دوست داری و اونم خیلی دوستت داره رو اونجا ببینیش اون حتما خیلی دنبالت گشته که پیدات کرده بعد یهو بپری بغلش هی فشارش بدی انقدر که له بشه و بعد تو چشماش نگاه کنی بوسش کنی و همون طور که تو بغلشی اشکات سرازیر بشه و یه دل سیر گریه کنی و اون نوازشت کنه و دلداریت بده

یعنی میشه؟

Sunday, August 07, 2005

خسته ام

زندگیمو دوست ندارم خودمو دوست ندارم دور و بری هام هم دوستم ندارن تنهاییمو دوست ندارم

دلم یه کمی تنوع می خواد آخه می دونین خسته شدم من آخه هنوز 17 سالم هم نشده هنوز بچه تر از این حرفهام که بخوام به این چیزا فکر کنم من مثل یه پدری که یه عالمه مسئولیت رو دوششه باید غصه بخور و مسئولیت قبول کنم

آخه می دونین هیچ کس منو نمی فهمه من شاید به ظاهر خیلی آرومم و کاری نمی کنم ولی تو فکرم خیلی دغدغه ها دارم آخه من خسته ام چرا هیچ کس اینو نمی فهمه چرا دیگه هیچ کس به سراغ من نمیاد چرا هیچ کس دیگه منو نمی بینه شاید مردم و یه روح شدم

آآآآآآآآآآره یه روح سرگردان که دلش خیلی پره از دسته همه مخصوصا پدرو مادرش نبودن پدر و مادر سخته ولی سخت تر از اون اینه که باشن و تو وجودشونو حس نکنی مگر زمانی که اشتباهی مرتکب شده باشی اونا همیشه منتظر اینن که تو رو سرزنش کنن اونم به بدترین نحوی که میشه یه انسان رو تحقیر کرد

یه مدته سعی می کنم خوشبین باشم ولی طاقتم تموم شده آخه منم یه انسانم آخه منم خسته شدم اینو می فهمی با تو ام با هر کسی که میاد و اینجا رو می خونه هر چند که می دونم تعدادشون خیلی کمه ولی همون دو سه تا مهم نیست که چند تا هستن مهم اینه یکی باشه که منو درک کنه

شاید هم هیچ موقع ابراز نکنه ولی به کسی نیاز دارم که منو درک کنه وضعیتمو خودمو انتظار خیلی خیلی زیادی هستش می دونم ولی دسته خودم نیست دلم از این زندگی سیر شده دوستش ندارم آخه هیچ انگیزه برای ادامش ندارم این هفته کنکور دارم ولی حتی نوک سوزن هم انگیزه ندارم از همه دوستام بیزارم اونا هم همین طور از من بدشون میاد البته دیگه دوستام نیستن و رفتن و

شدیدا تحت فشارم

سعی می کردم هیچ موقع این جمله رو به زبون نیارم ولی حالا مجبورم به خدا مجبورم دست خودم نیست آخه دیگه چقدر توی خودم بریزم اینجا که بنویسم میگن وبلاگت افسردس پس چی کار کنم؟ به کسی هم میگم میگن انرژی منفی میدی می دونم می دونم خوب می دونم که هر کسی دغدغه های خودشو داره و حوصله شنیدن این حرفها رو نداره ولی من چی؟ یعنی واقعا هیچکی نیست؟ خدایا چه قدر غر زدم خودم هم خسته شدم آخه داشتم می ترکیدم باید یه جایی این حرفهارو می زدم دیشب تمامه مدت گریه می کردم دلم پره خیلی پره هیچ راهی هم ندارم همه درها به روم بستس همه درها همه
.....

Friday, August 05, 2005

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند


سلام
با یه خبر خوب این که خواهرم داره ازدواج می کنه هر چند که اکثر اعضای خانواده اعم از من با این ازدواج مخالف بودیم ولی خب این دو نفر همدیگه رو دوست داشتن و با لاخره به وصال هم رسیدن و یکی دیگه به اعضای خانوادمون اضافه شد براشون آروزی خوشبختی می کنم

یه ازدواج دیگه در خانواده ما من یه کم می ترسم اخه ما ازدواج های موفقی نداشتیم و این منو اذیت می کنه البته همه مثل هم نیستن ولی........ نمی دونم چمه مهم نیست

چند شب پیش عروسی دختر خالم بود با کلی ذوق اماده شدیم کلی به خودمون رسیدیم و با یه روحیه خوب که فقط به درد جشن می خورد رفتیم عروسی ولی چشمتون روز بد نبینه ما تا حالا فامیل های داماد رو ندیده اونا خیلی مذهبی بودن خیلی زیاد مخصوصا مادر داماد

اون گفت اصلا بزن و برقص وجود نداره وقتی اینو به من گفت من فقط سه دقیقه به صورت خیره شده بودم باور نمی کردم

دختر خالم خودش نمی دوست و گریش گفته بنده خدا رو انقدر زیر شنل پوشوندن که داشت از گرما می مرد که چی ؟ این که خدایی نکرده نامحرمی نبیندش لباس عروس بازه؟ حتی دایی هاش حق دیدنشو ندارن چی؟ می خوایین برقصین؟ ما می ذاریم می ریم چی عروس شنل برداره؟ هرگز

جالب این جاست که این آقا داماد اصلا مذهبی نیست تو مراسمات ما همیشه یه پای رقص بود اون هم چه رقص هایی من که بغض کرده بودم هممون افسرده شدیم چند بار هم فامیل هاشون با ما درگیر شدن سر این که چرا با دوربینه خودتون از عروس فیلم و عکس گرفتین داشتیم می ترکیدیم

ولی عوضش موقع برگشت توی ماشین دنبال عروس رفتیم و کلی شیطونی کردیم و رقصیدیم مادر داماد تو ماشین خودشو می زد بابت کارهای ما ولی دیگه نمی تونست کنترلمون کنه ولی واقعا مراسم ناراحت کننده ای بود یکی از دلایلی که از دین و مذهب بدم میاد همین آدم های افراطی کله خرن که حالمو به می زنن

راستی من این هفته کنکور دارم ولی هیچ استرسی ندارم چه باحالم؟ راستی از بابت کامت هاتون ممنون قالب جدید قشنگه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد منتظر پیام هاتون هستم

Monday, July 25, 2005

آیا برای چشمانم عزیزتر از نور نیستی؟
آیا درون همه رگ هایم جاری نیستی؟
آیا آمیخته با زندگی و سازنده روح من نیستی؟

ادوارد یونگ


سلام
منو ببخشید بابت این غیبت نسبتا طولانی به نظر خودم که خیلی طولانی بود احساس می کردم از هیچ چیزی خبر ندارم و خیلی تنها ترم دلم برای اینجا و همه جاهایی که می رفتم و سر می زدم خیلی تنگ شه بود و چه خوب شد که وقتی پیدا کردم تا بیام و یه سر بزنم
توی این مدت سرم شلوغ بود از طرفی نوزده روز دیگه کنکور دارم و دارم می خونم ولی امیدی به قبول شدن ندارم چون تصمیم دیگه ای دارم و این فقط برای اینه که شانسم رو امتحان کنم و با فضا ش بیشتر آشنا بشم از طرف دیگه کارهای که باید برای واحد کارورزی انجام می دادم کلی عقبه و و من باید تا سه روز دیگه کارهامو تحویل بدم هر چند می دونم که نمی تونم و باید چند روزی رو فرصت بگیرم
روزگارم خوب می گذره هر چند که گرمای هوا تو دوهفته اخیر هممونو دیوانه کرده بود ولی کم کم داره بهتر میشه
چند روز پیش به یه مهمونی دعوت شدم کلی بهم خوش گذشت تا جایی که توان داشتم و می تونستم رقصیدم و در حال حاضر همه بدنم درد می کنه و خیلی نمی تونم از جام تکون بخورم چقدر خوبه که آدم هر از چند گاهی این طوری انرژیشو تخلیه کنه
راستی اون کسی رو که قرار بود دو هفته پیش ببینمش که نشد همین هفته پیش دیدمش آدمه جالبی بود خیلی راحت بود وقتی در کنارش بودم احساس می کردم به هیچ جا تعلق ندارم و هیچ تعهدی نسبت به هیچ کس و هیچ چیز ندارم تو اون دو سه ساعتی که باهم بودیم خیلی بهم خوش گذشت ولی دیگه گمون نکنم که دوباره همو ببینیم
راستی نمی دونم خبر دارید یا نه که چت روم های یاهو رو بستن من از دوستام شنیدم خودم هم که امتحان کردم متوجه شدم که بله بستنش نمی دونم دلیلش چیه خیلی وقت بود که می خواستن هم چین کاری رو بکنن ولی خب اجازشو نداشتن ولی فکر کنم با اون تازه واردی که قراره واسمون حکومت کنه تا چند وقت دیگه حتی نتونیم تو وبلاگ هامون هم چیزی بنویسیم و فکر کنم همه رو بریزن توی یه آشغال دونی و درو به روی هممنون ببندن خدا کنه دوران این دیکتاتور تازه وارد هم به پایان برسه هر چند که بعد از اون هم یکی دیگه میاد و الی آخر و هیچ نتیجه ای نمیشه گرفت از این موضوع ومن هم دیگه حرفی نمی زنم از این موضوع

برام کامنت بذارین منتظرتون هستم