ذهن زیبا

Friday, October 22, 2004

بالاخره بارون اومد بارونی که خیلی وقت بود می خواست بیاد اومد و دله ما رو روشن کرد خیلی خوش گذشت با اینکه نتونستم برم پارک ولی رفتم پشت بوم آپارتمان و لذتی که از بارش بارون اونجا بهم دست داد هیچ جایی بهم دست نمی داد حیف که خیلی تنها بودم دوست داشتم کنار عزیزترین کسم باشم ولی حیف که نبودم ولی تمام مدت بارش به یادش بودم و در میون اون همه قطره گرمای قطرات اشک خودم رو روی صورت حس می کردم ولی باید عادت کنم به دوریش باید.

به امید بارش دوباره بارون

0 Comments:

Post a Comment

<< Home