ذهن زیبا

Saturday, November 13, 2004

سلام بعد ا زچند روز فقط می تونم بگم که حال روحیم خوبه خوب بهتر از این نمی شه و اینم چند تا دلیل داره یکی این که روزی چهارشنبه بعد از ظهر بارون بارید و اون موقع من بیرون بودم توی خیابون وای نمی دونید چه حالی بهم دست داد ناخودآگاه لبخند زدم و توی خیابون راه می رفتم شادی از چهرم مشخص بود داشتم راه می رفتم که یکی تو خیابون بهم گفت اینو باش چه دلش خوشه ولی اون نمی دونست که چرا من حالم انقدر خوبه مهم نیست برای خرید هم رفته بودم باری خرید مخلفات کادوی عزیزم ولی خیلی طولش دادم هر کی نمی دونست فکر می کرد رفتم خرید عروسی بعد هم رفتم خونه کادو رو تزیینش کردم و دلیل بعدی هم این که فرداش رفتم عزیز مسافرم رو دیدم و کلی حالم بهتر شد و الین دو تا دلیل خیلی حال روحیمو تغییر داد و فوق الاده آرومم کرد آرومه آروم ولی عوضش ابرومو درست کردم زدم چشمو خراب کردم از دیشب تا حالا دل درد گرفتم زی دلم خیلی درد می کنه خیلی زیاد خانوم دوسته بابام که دیشب تو خونشون دعوت داشتیم بهم گفت اختلالات تخم دادن داری دخترمن هم یه بار این وطر شد البته اینو داشت به خواهرم می گفت که من از جام سه متر پریدم ولی خب به روی خودم نیاوردم تا امروز هم این درد آروم نشده کمتر شده ولی آروم نشده دارم می میرم فردا قراره نرم مدرسه با مامانم دکتر وای خدا کنه آمپول نده من می ترسم تازه دیشب که خونه دوست بابام بودیم با خواهرم یه چیزی کشف کردیم وقتی دوست بابام با خانومش رفتن بیرون کار داشتن ما فهمیدیم آیلار دخترشون دوست پسر داره البته این اصلا عجیب نیست واسه یه دختر توی سنه اون این عجیبه اون اخه قبلا اختلالات روانی داشت وقتی مامانشنا رفتن بیرون ما رو ول کرد رفت توی اتاق سه ساعت با تلفن حرف زد بعد هم اومد گفت می خوام برم خونه دوستم یه چیزی بگیرم و رفت واز اونجایی که من خیلی زرنگم و می دونستم با پسر همسایه رو به رویی یه سر و سری داره چون وقتی آیلار داشت ماسک صورت من رو درست می کرد دیدم خیلی داره دید می زنه و آیلارم هی روشو اون ور می کنه و به یارو لبخند می زنه منم هر از چند گاهی چشمامو باز می کردم ولی وقتی که لایه گچ رو آرود رو صورتم دیگه نفهمیدم چه غلطی کردن بعد هم این که من و خواهر بعد از این که از خونه خارج شد پریدیم توی اتق خواب و پنجره رو آروم باز کردیم من مطمئن بودم میره اون طرفی منتها اول رفت توی شش متری مهدیه گفت بیخود فکر کردی من گفتم نه و موندم بعد دیدم خانوم دوباره برگشت و رفت طرف همون آپارتمان پسره خونه مجردی هم داره و من مئطمئنم تا حالا ترتیبشو داده چون آیلارم خیلی بد بخته و مشکل روانی داره و عقده ای هم تشریف دارن تا ببینن یه پسر طرفش میاد خودشو هلاک می کنه و آیلار خانوم رفت و یکی دو ساعتی پیداش نشد من از این می ترسم که پسره قالش بذاره بره از قیافش مشخص بود البته کاملا معلومه چون آدم عاقل طرفه آیلار نمیاد حتما قصد خاصی داره من می دونم و می فهمم حالا خواهرم فردا تو مطب باباش قرار گذاشته تا باهاشون حرف بزنه خب اونا خیلی منطقی هستن امیدوارم بتونن درستش کنن این آیلار خانوم دو سالی هست که وارد زندگی نا شده از اون موقعی که خواهر معلم خصوصیش شد اینا وارد زندگیمون شدن البته از سنه من بابام با بابش دوسته ولی خب اینا خانوادتن مشکل دارن همشم از ازدواج میامان و باباش شروع میشه اینا از اونایی بودن که زماین جنگ ازدواج حزبی می کنن واسه این که خانومشون راحت تر توی جلسات شرکت کنند و قرار نبوده که بچه دار بشن و میزنه و بچه دار می شن و تازه آقای باهری هم می افته زندان و دیگه بدتر خوده آقای باهری هم می گه بزرگترین اشتباه من ازدواجم بوده و یکی این که اون عاشق یه دختری بوده که تو بازی های سیاسی کشته می شه و خاونم بهای دست آقای باهری رو می گیره و به قول معروف تورش می کنه چون آقای باهری خودش از نظر باهری خیلی جذابه و خلاصه زندگی رو به گند می کشن و تازه یه بچه دیگه هم میارن که اونم یه تختش کمه همش درس می خونه تابستونا هم درس می خونه ولی خب نرمال تر از اون یکی هست که همش وقتشو توی مطب های روانشناس های مختلف می گذرونه ولی من چشمم اب نمی خوره این دختر دست بشه والا مارو که تو این دو سال روانیمون کرد ولی خب من خودم فقط از خوده آقای باهری خوشم میاد و چون اون می خواد با بچه هاش ارتباط داشته باشیم تا ما الگوی اون ها باشیم و من هم کمکشون می کنم خب دیگه فعلا خدافظ .

0 Comments:

Post a Comment

<< Home